۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غم» ثبت شده است

باباطاهر اول

تن محنت کشی دیرم خدایا

دل با غم خوشی دیرم خدایا

زشوق مسکن و داد غریبی

به سینه آتشی دیرم خدایا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سعدی ششم



 

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت

غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت

خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد

مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت

دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود

سایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حافظ پنجم

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی






دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند



دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کس نگذشت در دلم

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی

یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی

مهرگیاه عهد من تازه‌تر است هر زمان

ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی

۰ نظر