از ارتفاعات تو ای سبلان همیشه پابر جا ،
که ستیغ می سایی بر ابرها
چون فرزندانت بر ظلم و جور
کنون نفیر "قاراقاشقا" می آید .
اسب آن بزرگ مرد تاریخ
که به دسیسه ی خاموش کنندگان آتش آزادی گرفتار آمد
خروشان است آبهای "آت گلی" همچون خون در رگان مردمانت
از اعماق فریاد بر می خیزاند
کجاست آن سوار که فروریزاند حصار نیستی را
کجاست آن سوار که بتاراند سپاهیان اهریمنی را
به خاک و خون میکشند مردمانت را
باز آ که توراست نیازشان
باز آ
افسوس که تکرار فریادش را سبلان می کند
نه ،
نیست تو را دیگر سواری تا براند
اندیشه را در میان ایشان
و رفته اند مردانت
همچون
بابک و ستار
و نیست همچون گذشته توان در بازوانشان
و خروش در رگهاشان
و اندیشه در افکارشان
این بار به بهانه ی مزاحی ابلهانه خروشیدند
لیک خروشی نه در خور فرزندان راستین ات

نه ،
نیست تو را دیگر سواری تا بتاراند
این شب تار را