۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل» ثبت شده است

سعدی ششم



 

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت

غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت

خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد

مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت

دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود

سایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حافظ پنجم

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی






دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند



دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مولانا سوم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مژده



مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حیدر بابا

حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روی خاک‬

‫حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا‬

خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک‬

‫کوْل دیبینن دوْشان قالخوب قاچاندا‬

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صلاح کار کجا و من خراب کجا

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست

یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده‌ست

گر مدعیان نقش ببینند پری را

دانند که دیوانه چرا جامه دریده‌ست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کس نگذشت در دلم

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی

یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی

مهرگیاه عهد من تازه‌تر است هر زمان

ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی

۰ نظر