۷ مطلب با موضوع «آشفته» ثبت شده است

آشفته هفتم

در فراق بهار

پاییز آن پادشه بود

که برما تاخت و

خنده کودکیمان را به تاراج برد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آشفته ششم

در این هنگامه و چهارسو

یار و یاوری نیست

دستت را به زلفانمان کش

ای نسیم مهربانی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قاراقشقا

از ارتفاعات تو ای سبلان همیشه پابر جا ،
که ستیغ می سایی بر ابرها
چون فرزندانت بر ظلم و جور
کنون نفیر "قاراقاشقا" می آید .
اسب آن بزرگ مرد تاریخ
که به دسیسه ی خاموش کنندگان آتش آزادی گرفتار آمد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قایق

یثی
دریا مرا با دستانش نوازش میکرد
و به بندر رویا می رفتم
ناگاه تو را زایید
و مرا به آغوش کشاندی
نمیدانستم ولی خورد شدم
و تکه هایم تا بی نهایت میتازند و
رویا را از یاد بردند
#آشفته
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حضرت باران

حضرت باران ببار به سنگ هایی که دل شدند و دل هایی که سنگ همه جا خاک است و خاک...ببار بر کوچه ایی که چادر مادر را خاکی کرد... بر صورت سیلی خورده ببار
اشک های حضرتی را بشوی که در کوچه بود و سیلی و محسن...به دست های ببار که از تن شده جدا بردستان خونی در قتلگه که میگویند بنی قتلوک قتلوک.در چاه ببار اشک بریز بر همان چاهی که مولا در آن اشک بریز
بیا حضرت باران بیا
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آشفته دوم

ما خودمان با نامردی دنیا ساختیم


#آشفته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آشفته


 بهار فصل شکفتن عشق است

پاییز بهاری است که عاشق شدست

عاشقی که اشکهایش چو برگ هایش ریخت

اما این عاشق در بهار شکفت

و این عاشق رودی است که تا به دریا میر
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰